تبليغاتX
بشنو ازمن.
وخدا تجربه ناموفقی میداشت اگر
آدم در بهشت میماند
و آدم تجربه ناموفقی میداشت اگر
سیب را نچیده بود
و حوا تجربه ناموفقی میداشت اگر
عشق را
در چشمهای آدم ندیده بود
و آدم بهشت را از دست داد ولی
حوا بود و
و حوا بهشت را از دست داد ولی
عشق بود
و خدا بهشتش خالی ماند ولی
زمین بود .
و شیطان بهشت را  و خدا را و اسنان را از دست داد
ولی
هیچ برایش نماند
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 3:30 توسط سمیرا |

یک دلیل خوب لازم است .
یک دلیل خوب برای زندگی
یک دلیل خوب برای مرگ
یک دلیل خوب برای حرف زدن
یک دلیل خوب برای شعر
من
برای این همه ،
سالهاست
یک دلیل خوب یافته ام ؛
دلیل من بر ای بودن و نوشتنم
جستجو ست !
جستجو برای یک دلیل خوب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 20:14 توسط سمیرا |

با دریا باید به زبان دل سخن گفت
و با آذرخش از جگر
در مکالمه با باد باید از زبان شمیم سخن گفت
و
در محاوره با آتش زبان عود
با چه زبانی اما
با این دل خسته
همصحبتی کنم ؟

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 20:45 توسط سمیرا |

با آتش پیکرشان را گرم میکنند
با آتش پیکر دیگران؛
میسوزانند که نسوزند
و
میکشند که بیشتر زنده بمانند ؛ زنده میمانند که بیشتر بسوزانند

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 20:29 توسط سمیرا |

چیزی که  نان را و نمک رابه یک قسم بدل میکند
و مهمان را برکت خانه و
عشق را افتخار میداند .
چیزی که صداقت را گوهری میسازد گران
وچیزی که از شرم زیبایی می آفریند ؛
این قانون شیرین انسانیت است .
اما
هستند کسانی که نانشان را در خون دیگران  و نمکشان برزخم  همان دیگران است
کسانی که مهمان را می ربایند و
عشق را منع میکنند
کسانی که از صداقت در هراسند و
از شرم بی بهره ؛
این قانون تلخ قدرت است .
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:42 توسط سمیرا |

بیاد هشتم آوریل

چه سود شعر گفتن برای کسی که نمیشنود ،

کسی که نیست !

وگرنه میسرودم که :                       

                    سالها بعد از غصه مرگتان دلم گرفت.

***

چه سود شعر گفتن برای کسی که نمی خواهد بشنود

نمیخواهد باشد

وگرنه از زبان کشته ها میسرودم که : 

                    کاش بجای من بدی های خودت را کشته بودی

                                                          که بمانم   تا بمانی !

***

چه سود شعر گفتن برای مادران ،

وگرنه میسرودم برایشان که :            

فرزندانتان در خوابند ، خوابی ابدی

 چنانکه وجدان قاتلانشان.

***

وچه سود شعر گفتن برای شما ؛.... چرا که انسانید

 و از کینه با شما نباید گفت!

وگرنه ، میسرودم که :...............

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 3:30 توسط سمیرا |

آنکه میگوید هست ،!
 
میداند          
                          نیست و اظهار میکند.

آنکه میگوید نیست ،!

میداند        
                          هست و انکار میکند .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:17 توسط سمیرا |

به کسی که نخواهد فهمید که برایش شعری گفته ام.

حال ما خوب است
اندکی خوب تر از بخت شما
زندگی آسوده است
کمی آسوده تر از وقت شما
نه به اندازه قلبت اما ،
آب اینجا زلال است هنوز .
کمتر از خاطره شیرینت ؛
زندگی میگذرد
و ملالی
جز
دوری دیدارت نیست.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 11:10 توسط سمیرا |

شکارچیان آهو
زیباترینشان را نشانه میروند .
دل میسوزانند اگر آهویی در دامشان باشد .
و لعنتش میکنند اگر بگریزد.
و تو آهوانه گریخته ای چرا که این نفرینها؛
نفرین شکارچی است به بدشانسی خودش؛
خوشا به آهوان ؛
که شکارچی شان ، همیشه  نفرین گو  ست .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 12:8 توسط سمیرا |

رنگ واقعی آفتاب
و طعم واقعی خاک؛
بوی واقعی باران
و احساس واقعی ریشه ها.
کسی چه میداند
آرزوهای ما کدامش واقعی است.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11:4 توسط سمیرا |

حتی اگر معجزه "بشری"، باشد
که خود معجزه خداست .
این قرآن است .

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 17:3 توسط سمیرا |

برای رهایی من تلاش نکن
قیم من نباش
بجای من حرف نزن
به زخم من نمک نپاش

چرا فکر میکنی که عقل تو
وحرف تو
وراه تو
درست تر است ؟

چرا فکر میکنی
که همیشه من
باید گوش بدهم وتشویقتان کنم

گوش کن
من هم برای گفتن حرفی دارم
گوش کن
فقط همین.




+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 16:55 توسط سمیرا |

حکایت سکه طلاست
در بازار این همه نیاز
که آب میشود

وجیب خالی زمان
فردا دوباره آفتاب میشود.


+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 16:23 توسط سمیرا |

زندگی شیرین است
حتی
در سخت ترین لحظات !
چرا که انسان گنجی  عظیم  ،
با خود از بهشت آورده است .
آسودگی را
و این سرشت آدمی است ،
و سرنوشت او
هبوط شیطان همه برای گرفتن این تنها سرمایه است و بس
و شیطان
سخت درمانده بود ،
قبل از آنی که سیاست را بکار گیرد.
و بعدتر
انسان سیاستمدار دشمنی را اختراع کرد ،
و جنگ را ،
و سرشت و سرنوشت خود را به تمامی
واگذار نمود.
و اگر سیاست نبود
اولین خونی که بر زمین میریخت
از بکارت حوا بود و نه شاهرگ هابیل!





+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 1:46 توسط سمیرا |

با دشمنم که خنجری به مصاف پشت من آورده است
چای می نوشم
با دشمنم
دشمنی نمیکنم
دشمنی نمی توانم!!!
اگر دشنامم دهد
گوش میکنم فقط
با تفکر و لبخند !
چه کرده ام برای تفکر و عجب روزگاری است برای لبخندم
و با دشمنم دست میدهم
گرچه میدانم
دست دیگرش
دسته تیغی را فشرده است .
با دشمنم
مدارا میکنم آری
اما
اما با دوستم که زبان به دشنام دوست دیگرم بگشاید .
دوستی نمیکنم  همین




+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 17:44 توسط سمیرا |

    فکر میکنم که دوست
مثل
خوشبختی
یا مثل امید
همه جا هست
ولی پیدا نیست

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 15:13 توسط سمیرا |

 
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 14:55 توسط سمیرا |

  وقتی یک ماهی و یک سیب
وقتی یک شاخه گل و یک سکه
هفت سین و چند کلام شیرین
روزگار را نو میکند
چرا بقیه سال اینقدر بخیل
ماهی و سیب را
و گل و کلام شیرین را
از هم پنهان میکنیم
تا روزگارمان کهنه شود؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:58 توسط سمیرا |

گسترده است  و وسیع
اما
نه به اندازه دلهای ما
کهکشان دارد و سیاره و ماه
بیشمار ستاره ها
اما
کمتر از وسوسه سرد گناه
                       در دل ما
و چه بارانی است گاهی ...
نه به اندازه چشمهای من و تو
و چه طوفانی است گاهی
و چه غمگین
و چه تاریک
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 2:5 توسط سمیرا

هزار کلام بیخودی
بزور ضرب و تار
به مدح و ذم یار

هزار کلام بیخود ی
به زور ریتم و قر
میشود شبانه منتشر

شعر سبک با هزینه سنگین
صدای درشت و میکس ریز
حکایت ترانه های عصر ماست عزیز

در لس آنجلس
تهران چهل پیش
مهاجر است و هنوز
فکر میکند که روز ؛ روز اوست
و برای من در چهل سال بعد از او
ترانه میسراید .


+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 15:13 توسط سمیرا |

    چت میکنم
نه با اسم خودم
با اسم یک پسر
برای حقارت تاریخی من خوب است
برای شناخت پسرها یی که با اسم یک دختر چت میکنند خوب است
برای  راحت حرف زدن هم خوب است
کاش مردمی داشت جامعه ما
که چت با اسم یک پسر برای هیچیک از موارد بالا خوب نبود
راستی
پسرها چرا با اسم یک دختر چت میکنند ؟
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 19:4 توسط سمیرا |

ای عزیز
قرار نبوده که شعر من خواننده داشته باشد
 
قرار نبوده شعر م را با واژه های خوشایند تو
نوشته باشم ای عزیز

قرار نبوده  شعر من قافیه  داشته باشد و ردیف
و نظم و هارمونی و ریتم

قرار نبوده شعر من
معنی داشته باشد   عزیز  من

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:19 توسط سمیرا

شادیهای ما
حس تلخ گول زدن کودکی است
که میخواهند
با
بستنی قیفی
فریبش بدهند
همه شادی های ما
مثل بستنی قیفی
آب شدنی و مکیدنی است
پول
خانه
ماشین
شوهر
و هزار بستنی قیفی دیگر
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 18:45 توسط سمیرا |

ما غرور ملی داریم
افتخار پیشینیان
ایران باستان
و همه این اراجیف
برای خر کردن ماست
روز رای گیری
هر کسی باشد همین را میگوید
من سرزمینی میخواهم بدون افتخار
بدون خاکی زرخیز
بدون خاکریز
بدون نفت
و البته بدون جنگ و ستیز
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 18:52 توسط سمیرا |

    تاریکی همه چیز را میپوشاند 
بجز
خودش را
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 19:3 توسط سمیرا |

    این یکی واقعا شاهکار آدمی است

عشق
کشف این کلام
که به جای پول و حقه  مینشیند و گول میزند
تا تو باورش کنی
همین  شاهکار آدمی است
وگرنه هیچگاه نبوده و ..
نیست
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 19:37 توسط سمیرا

و آفتاب رفت ؛ ماه هم رفت

و آفتاب رفت ؛ ماه هم رفت

شب رسید

کیبردکامپیوترم درست کار نمیکند دگر

وصبر ماوس هم سر آمد ؛ و خودسری پیشه کرد

وجوهر پرینتر از کناره های ورد ریخت

نه سیو شد نه شد کپی

و دنگ دنگ ارور بجای هر کدام

چراغ موشی مسنجرم رسید پت و پت کنان به خامشی

وهرچه تق و تق کوفتم بدر مسنجرت

کسی زبودن و نبودنت خبرنداد

زپیر مرد پست چی

که خفته بود پشت در

به غیر خرو پف صدای دیگری نبود

خلاصه هرچه بود

چراغ خانه ات خموش

وواژه ها میان دستهای من

به شکلکی عجیب مثل واژه های آب رفته

در تموز سرد

مثل شکلکی که در مسینجر نیست هنوز

یخ زدند و روی برگ های ورد عاقبت بدل به قطره های جوهر سیاه

درخیال یک کلام ویک سئوال و یک جواب

مانده اند همچنان به خواب

زخیر بودنت گذشتم و به کوچه ها گریختم

و در میان شاخه های سبز سروها

و بوی یاس ها

و عطرآن غروب آشنا

زهرچه بوی ماوس و کامپیوترو مسنجر و خبر که بود ساعتی رها شدم

بوی یاس و عطر آن غروب

در آلبوم عکسهای طبیعت روی مای داکیومنت من هنوز

بخاطر تو مانده است

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 19:8 توسط سمیرا |

تنها بدون تن ها
وقتی کسی نباشد که بتوانی با مغزت یا قلبت با او رابطه برقرا کنی
فقط میماند تنت
دست دادن
بوسیدن
نگاه کردن
همه تن است و بس
پس هر کس تن است
و همه تن ها 
تنهای تنها
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 18:56 توسط سمیرا |